X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

دراز کشیده ام کف اتاق و زل زده ام به سقف.آخ که (نیمه)شب ها چقدر طاقت فرسا میگذرند.چقدر دردناک میگذرند.چقدر من خسته ام.یکی نیست بگوید گه میخوری از الان خسته میشوی که من هم سکوت کنم و سرم را بیندازم پایین و او از حرفی که زده پشیمان شود.یکی هست که بگوید گه میخوری از الان خسته میشوی ولی جوری نیست که بتوانم سرم را بیندازم پایین و او پشیمان شود.اگر ساکت شوم پر رو میشود.بنابراین بهش میگویم خفه شو و او خفه میشود.به تمام آدم هایی که زندگی مرا از دور می بینند و بعد راجع به طرز فکرم نظر میدهند هم همین را خواهم گفت.زندگی من از دور بسیار بسیار زیباست.یعنی حرف ندارد لامصب.یک آدم شاد هستم با وضعیتی خوب که به خیلی چیز ها میرسم.جوش های عصبی ام از دور دیده نمیشوند.یا لاغر شدنم . یا شب های...پسر همسایه باز هم عربده کشی را شروع کرده.هفته ای یک بار سر یک نفر داد میزند و خواهر مادر طرف را در تهدید هایش عریان در اختیار میگیرد.هر دفعه هم تهدید به شکستن در میکند ولی هیچ گهی نمیخورد.اگر من با عصبانیت تهدید به از بین بردن چیزی بکنم، حتما از بین می برمش.تهدید بدون عمل آدم را بی خاصیت میکند.گوش هایم را میگیرم تا فحش جدید یاد نگیرم.همین چندتایی که بلدم کافیست.از فحش هایی که مربوط به اعضای بدن است هیچ خوشم نمی آید.

پای راستم درد میکند.سرم هم که طبق معمول در حال انفجار است.روی سقف دوتا بچه عنکبوت راه میروند و   آواز میخوانند.حشره ها توی اتاقم آزادند.البته به جز سوسک ها.آن هم سوسک های کرجی که همگی عضلانی و باشگاه رفته هستند.چند دقیقه پیش چیزی که سیفون با خودش برد، خون بود.خونی که دلیلش جنسیت اینجانب است.و دردی علاوه بر درد هایی که دارم بدنم را فرا گرفته.دردی که دلیلش جنسیت اینجانب است.و غم هایی که از مغزم بیرون میزنند.غم هایی که دلیل شان علاوه بر جنسیت اینجانب چیز های دیگر هم  هست.به شرع فکر میکنم.به دین . به خدا. به جنسیت. به معلم پرورشی راهنمایی مان که بهمان یاد میداد ماهی یک دوره قرار است دهنمان سرویس شود. و باید شاد باشیم چرا که داریم بزرگ میشویم و گه بخوریم که اعتراض کنیم چون گناه دارد و این اتفاق نشانه ی سلامتی و خانم شدنمان  است. و وقت و بی وقت تاکید میکرد که باید جوری رفتار کنیم که در شان مادر آینده باشد!! و من توی دلم میگفتم ارواح عمه ات و اولین کسی بودم که وقتی هنوز دخترک های بیچاره مان از دردهای عظیم و جدیدی که آمده بود سراغشان یواشکی می نالیدند، با آن کنار آمدم و بهش گفتم که نمیتواند مرا بکشد.کنار آمدن به معنی دوست شدن نیست.آنهایی که با درد ها و بیماری ها و تومور هایشان دوست میشوند فقط مهمان های ماه عسل هستند.به خاطر اینکه چاره ی دیگری ندارند.با درد که نمیشود دوست شد.فقط باید زل بزنی بهش و بگویی که حق ندارد تو را بکشد...در شان مادر آینده!! سیستم آموزشی ما از بیخ گندیده بود.سرتاته و ته تا سرش مشکل داشت.پر از آدمهای مشکل دار بود.هیچ کسی نبود بپرسد که چه دلیلی دارد یک دختربچه ی 13 ساله مثل یک مادر رفتار کند؟آیا در آینده کم غمگین خواهد شد؟ کم درد خواهد کشید؟...

خوابم نمیگیرد.نای شعر خواندن هم ندارم .شعر  دیوانه ترم میکند.برای من شعر، حکم قرص ماه را دارد برای مجنون.پشه ها بالای سرم وزوز میکنند اما هیچ کدامشان نیشم نمیزنند.پشه های کمی هستند که مرا نیش بزنند و بلافاصله پس از نیش زدن میروند پیش دوستانشان و مرا  با انگشت نشان میدهند که: اون هیکلی رو که افتاده اونجا نیش نزنین خونش مزه ی چیز میده. و چیز در فرهنگ لغت پشه ها نمیدانم چه معنی به خصوصی داشته باشد.خون آدمی که غمگین شده و مثل جسد افتاده وسط اتاق و چه بیدار باشد و چه خواب، کابوس می بیند، نباید هم خوشمزه و پشه پسند باشد.محسن خان نامجو صدایش  را نازک کرده و توی گوشم میخواند: کوچولو کوچولو کجایی..چرا پیش ما نیایی...تو که مثل من بچه ای ..بچه ی تو کوچه ای..کوچه که جای بازی نیست..مامان و باباش راضی نیست...کم کم دارد خوابم میگیرد... 


[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ 18:53 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین