به شهریوری که دارد تمام میشود فکر میکنم.به پاییزی که در راه است.به شهریوری که ازش خوشم نمی آید.به پاییزی که ازش متنفرم...پاییز بد . پاییز غم انگیز . پاییزی که در آن حس میکنم کم آورده ام.حس میکنم که دیگر بس است ادامه دادن.پاییزی که حس میکنم یک شکست خورده ی واقعی ام و سر گرزم شکسته و مانده ام که دسته ی لامصبش را چکار کنم...پاییز ها خودم را سفت میچسبم و میشوم یک آدم پرمشغله.که البته اینطوری برایم خوب است. آدم پر مشغله ای که درگیر چیز های دیگر به جز مشغله اش نمیشود. آدمی که به فکر خودش است فقط.آدمی که عاشق کسی یا چیزی یا جایی یا موزیکی نمیشود....چرا که اگر در پاییز درگیر چیزی شوم می میرم. وابسته ی چیزی شوم می میرم.آن هم نه مرگی که بوی آمبولانس و بیمارستان بدهد ! نه. یک عصر پاییزی که توی بالکن نشسته ام و چایی میخورم ، یکهو لیوان از دستم می افتد و نرم می افتم روی برگ های پاییزی و می میرم....می میرم....
سرویس وبلاگدهی ملت بلاگ برای ساخت وبلاگ رایگان فارسی برای حمایت از زبان شیرین پارسی در پهنای اینترنت پا به عرصه نهاد و امید بتوان گامی هر چند کوچک برای اثر بخشی زبان پارسی در جهانیان انجام داد.
آدرس : www.melatblog.com
توی عالم کافه ای یدونه شکولات پرتقالی گذاشته بودم گوشه لپم تا آب بشه بعد یک لحظه به نظرم رسید یک سوسک روی زبونمه! و با پاهای پرز دارش سعی میکنه خودشو نجات بده...

هیچی دیگه! شکولات رو انداختم
وه ! الآن هی دور وبرم رو نگاه میکنم یه وقت سوسک نباشه!!!
کار نداشتی شبنویس جان؟
والبته ما انقدر دلرحم نیستیم!
درجا حکم جوخه ی اعدامشونو صادر میکنیم...
:)))
یا شب نویسا !
مرا به تلمذی خود بپذیرندی!
و مرا علم تدبر بیاموز چونان که راحت روحمان شود ومفتاح فتوح!
مرا وعظی از باب شیوخیت عطا بنمای!
.......................................................
البته درجریان هستی که منم هم شیخم و هم کبیر؟
منتها حکم شیوخیتم تازه صادر شده و هنوز اعتبار کامل نداره...
آخه شیخ ها هم درجه دارن!
مثلا: شیخ یکم
شیخ تمام
سر شیخ
سرشیخ تمام
تازه میگن به ازای هر رساله یا دیوان که کتابت کنی به حقوقت اضافه میشه
من کتاب اصول کافی(coffe) رو نوشتم و از قضا حکم بهترین شیخ سال2016 رو گرفتم! اسنادشم مشهوده!
گفتم اگر یک وقت از این مرید های بی سواد داری بفرست تا دوره ی مقدماتی براشون بذارم
.............................................
یا شیخا
موفق باشی
اصول کافی:))از کافه چی:)) مریدان من همگی لگ و لوک و خل و چل می باشند:))
شب نویس
گاهی ترس ناک میشی...
آدم ازت خوف میکنه...
خودمم از خودم خوف میکنم
شاید سالها بعد
بجای نوشتن؛ یکی از غزلهای شهریار
را با ستار براش بخونی...
سلام
اوووف بالاخره ی مطلب پیدا کردم کامنت بزارم
خوبین؟
ماشاءالله چه فعالین هنوزم:-|
یا شبنویسا !
شبگردی هم که پیشه ی خود کردستی!؟
تو را چه شده یا شیخ؟
با خود تامل ننمودی که راهزنان راه بر تو سد کنندی؟
درود بر مولا و پیشرو مان؛ شب نویس کبیر!
البته حق داری من را نشناسی! ولی سابقا که اندرون بلگفا بودی کمابیش کامنت میدادم وپستهاترا دنبال میکردم مثل الآن!
درکل اومدم بگم موفق باشی و شیخ درونت فعال...
سلام گرچه دیراست ولی تبریک بانو
ممنون:)
سلام
چرا اینقدر سیاه نوشتی؟
تازه این سفید ترینش بود...:(
مبارکه مبارکه!!!!!فقط شیرینیش کوووووو؟؟؟؟؟
شیرینی کجا بود رفییییییییق حلوا و خرما باید پخش کنم!!
مبارک باشد بانو :)
چاکر:)
...
سلام بانو.
بله خبر داشتیم، آدرستان را هم ذخیره کرده بودیم، خوشحال می شیم باز هم به ما فقیر فقرا سر بزنید.
فقیر فقرا چیه شما یه پا استادی:)
خوبه ک رها کردى. من یجورى چسبیدم ب بلاگفا که حتا با منطقِ بى منطقىِ خودمم نمیفهمم چرا.
دیگه اعصابشو نداشتم واقعا
آدمی عادت میکند؛ آرام آرام؛ و عادت کردن شمشیر دولبهایست که اگر به کارت نیاید، به بادت میدهد. به همین سادگی.