X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

اگر فکر میکنید خواب زامبی ای چیزی دیدم که آنطور توی خواب فریاد زدم، اشتباه میکنید.من زامبی هارا دوست دارم.حقیقتش به بیشتر انسان ها ترجیح میدهمشان.با آن ناخن های بلند و موی چرک و صورت خونی و دندان های بیرون زده.و البته طرز راه رفتن مخصوصشان.حداقلش خودشان هستند.ظاهر و باطنشان یکی است.اما یک سری از انسان ها زامبی های زیبا هستند.زامبی های تر و تمیزی که مثل ماه لبخند میزنند و توی تاکسی بحث سیاسی می کنند و توی کافه ، کافکا می خوانند و حتی شاید صورت حساب شما را نیز حساب کنند.زامبی ای را میشناختم که صبح به صبح که بیدار میشد،چایی میخورد و مسواک میزد و لباس تر و تمیز می پوشید و می رفت بین جمعیت.یقین دارم شب ها توی خلوتش مثل زامبی ها راه میرفت...

من معمولا توی خواب داد نمیزنم.توی همه ی خواب هایی که غرق میشوم،که کشته میشوم، که اعدام میشوم, که موقع فرار به کوچه های بن بست میرسم،فقط توی هوا به هیچ چنگ میزنم و آنقدر زور میزنم و عرق میریزم تا بیدار شوم.اما این دفعه دست گذاشته شده بود روی چیزی که واقعا ازش وحشت دارم.به معنی واقعی...میدانید...شاید خنده دار باشد ولی گاهی فکر میکنم آن بالا بالا ها، یا توی سیاره ای دیگر،موجوداتی با روپوش های سفید وجود دارند که پشت کلی دم و دستگاه نشسته اند و مسئول خواب های ما هستند و چند تا دکمه کنارشان است.یک دکمه مربوط به خواب های خوب که در مورد من آن دکمه از کار افتاده،یکی مربوط به چیزهایی که نداریم، یکی برای خواب های ترسناک،یکی برای اتفاقات بدی که در گذشته افتاده+پیاز داغ فراوان،یکی برای مردن عزیزانمان به بدترین شکل،و یکی هم مخصوص نقطه ضعف هایمان.فکر میکنم آن موجود بیماری که مسئول خواب های من است هر شب به انتظار می نشیند تا چشم هایم بسته شود و بعد با لذت بکوبد روی دکمه ی گزینه ی آخر.نقطه ضعف هایم.و بعد واکنش هایم را یادداشت کند تا آخر هر ماه با همکارانش دور هم جمع شوند و نتایج آزمایش روی ما را بررسی کنند.نتایج آزمایش روی ما انسان ها را.ما بازیچه ها را.ما موش های آزمایشگاهی را.

خوابی که آن شب دیدم فرق داشت.توی پارک سرکوچه نشسته بودم.خودم را از دور می دیدم.مثل یک تماشاچی.داشتم برای مردی که کنارم روی چمن ها نشسته بود با هیجان حرف میزدم و او به هیچ جاش نبود.آخ خداوندا ! شوهرم بود!مردی خواب آلود با چشم های نیمه باز و صورتی نه با ریش و نه بدون ریش.یکی از آن کت و شلوار های گشادی که کارمند های بیمه قدیم ها تنشان میکردند، تنش بود.به رنگ قهوه ای روشن.روی صورتش  دو سه تا خال گوشتی خیلی بزرگ داشت که هی می خاراندشان.هی می خاراندشان و خمیازه می کشید.کسل ترین و بدتیپ ترین و آخ خدای من معمولی ترین آدم روی زمین...برای که داشتم حرف میزدم.برای آن مرد کسل کننده که شوهرم بود.یقین دارم اگر باز هم توی خواب با او زندگی میکردم میتوانستم ببینمش که وقتی از سرکار کسل کننده اش بر میگردد،طبق عادت، یک ماچ رنگ و رو رفته از صورت زنش که من باشم میکند و بعد از عوض کردن لباس هایش می آید وشام میخوریم و او درحالی که ابدا مهم نیست توی بشقابش چیست،میخوردو حرف های کلیشه ای میزند و بعد جلوی تلویزیون مینشیند و هرچه باشد می بیند و بعد خاموش میکند و بدون هیچ فکری و هیچ برنامه ای برای بهتر شدن زندگی، می آید کنار من که زنش باشم میخوابد.هیچ نظری ندارد.و ابدا نمی داند به چه فکر میکنم،چه کار هایی می کنم و اصلا کلا چه جور آدمی هستم...میگوید فردا باید صبح زود بیدار شود و شب بخیر میگوید و می خوابد.یقینا زندگی مان روی یک خط راست ِ چندش آور می بود.از آن آدم هایی بود که قادر است شصت سال تمام یک جور زندگی کند.یک جور حرف بزند.یک جور فکر کند.یک جور عشق بورزد.یک جور بیاید و یک جور برود.و مهم نیست حتی اگر آن یک جور هایش غلط باشند.فقط ادامه میدهد و تکرار میکند و توی خط قرمز های مسخره اش جان میکند.مثل یک جانورتربیت شده عمل میکند.آخ خداوندا ! دلم برای خودم می سوخت...

اما با اینکه توی خواب فهمیده بودم او شوهرم است هنوز دادم در نیامده بود.هنوز داشتم برای ارواح عمه ام حرف میزدم که سرو کله ی چهار تا بچه پیدا شد.دو دختر و دو پسر.بچه هایم بودند!من و آن مردک ِ مرگ آور به وجود آورده بودیمشان ! از جایی که زندگی خودمان عالی بود  چهار موجود دیگر به این دنیا اضافه کرده بودیم.جمعیت را به علاوه ی چهار کرده بودیم.وحشتناک بود.ما مسئولشان بودیم.اگر بعد ها در برابر زنده بودنشان ازمان میپرسیدند چرا؟ ما باید جوابشان را می دادیم.خدایا.جنایت بی نظیری بود.از اینجای خوابم بود که شروع کردم به فریاد زدن.فقط میخواستم از آن جهنم بیایم بیرون.از عمق جان عربده زدم و زدم تا اینکه مامان بیدارم کرد.پرسید خواب بد می دیدی؟یقین دارم اگر بهش میگفتم خواب یک مرد فوق معمولی و چهار تا بچه را می دیدم خنده ش میگرفت...


+اضغاث احلام به معنی خواب های آشفته و پریشان است.



[ یکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 15:01 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین