X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

میدانی دکتر...نه اینکه از بهار و شکوفا شدن و این ها بدم بیاید.نه.اتفاقا می دانی که چقدر جانم به طبیعت وابسته است و چقدر با رنگ سبزش حال میکنم ، ولی بهار که میشود انگار یک دست نامرئی از آسمان می آید و قلبم را میگیرد توی مشتش و فشار میدهد.دلم عجیب میگیرد.اصلا باد بهار که بهم میخورد یک جوری میشوم دکتر.انگار که هرچه خاطره ی بد و هر پروژه ی شکست خورده ای که دارم با همان باد می خورد توی صفتم....یادم می آید 8سالم که بود یک مرغ سفید خیلی نازنین  و با فضیلت داشتم به اسم گل بانو.جانم برایش در میرفت.حتی وقتی یک بار رید روی دستم ازش متنفر نشدم.راه که میرفت می مردم برایش.تخم هم میگذاشت.اما بعد از مدتی به دلایلی که نمیدانم مامان اصرار کرد که باید بدهیمش به یک نفر دیگر.دل کندن ازش سخت بود.مثل دل کندن از تمام حیواناتی که تا به حال داشته ام و به بهانه های مختلف از من جدایشان کرده اند...دیروز نسیمی که توی هوا ولگردی میکرد دقیقا بوی گل بانو را میداد دکتر.دقیقا...

هیچ خوشم نمی آید این را بگویم اما بهار که می آید مثل یک شیشه ی نازک لعنتی میشوم دکتر.حتی سوسک ها را نمیکشم.به مامان نمیگویم غذایش شور شده.میگذارم عنکبوت ها توی اتاقم برقصند و برای مارمولک های مرده ناراحت میشوم.برای جوجه فنچ های شرق آمازون که روباهی آنها را ترسانده غصه می خورم و هر بار که از کنار باغ سیب(یا بهتر بگویم، بیابان سیب) رد میشوم، جگرم برای تک تک درخت های کنده شده اش میسوزد.و حتی یاد خود شما می افتم و گریه ام میگیرد دکتر.اینکه دومین بهاری است که توی وطن نیستی.اینکه می بینمت که داری توی غربت آب میروی و غمگین تر میشوی.راستی گفتم باغ سیب...چند روز پیش که رفته بودم آنجا شکوفه باران شده بود.یکی از خارق العاده ترین صحنه های هستی بود.زوج های زیادی دوربین شان را دادند که ازشان عکس بگیرم.آن روز حس عکاس ها را داشتم.عکاس غمگینی که از همه عکس گرفته جز خودش...

حقیقتش را بخواهی هیچ کدام از معدود اتفاقات خوب  زندگی ام توی بهار نیفتاده.بچه تر که بودم فقط به خاطر این دوستش داشتم که اردیبهشت با بابا می رفتیم دنبال قارچ.می دیدم که یک قسمت از خاک برآمده شده و آنطور که بابا یادم داده بود کارد را می گذاشتم زیرش و قارچ ها را در می آوردم.آخ که چقدر بیمارش بودم.حالا که فکر میکنم می بینم بهترین چیزی که تا به حال توی زندگی ام دنبالش بوده ام، همان بوده.هیچ چیز بهتر از قارچ نیست.رسیدن به هیچ چیز مثل یافتن آن قلبمه های روی خاک لذت بخش نبوده و نیست...میدانی دکتر...یک وقت هایی که غمگینم با خودم یک نقطه ی نورانی خیلی کوچک تصور میکنم.بعد نزدیک تر میشوم.نقطه ی نورانی بزرگ تر میشود و می بینم متشکل از میلیارد ها کهکشان کوچک و بزرگ است.باز هم نزدیک تر.یکی از کهکشان ها راه شیری است.با هزاران سیاره و گردی های کوچک و بزرگ.کمی هم نزدیک تر.آن نقطه ی آبی زمین است.چقدر کوچک! و این ماییم.وآن منم.چقدر کوچک و میرا...و میرا...و میرا...و باز هم همدیگر را هل می دهیم.باز هم زیرآب هم را میزنیم.باز هم کینه به دل میگیریم...اسمش را گذاشته ام دید کهکشانی.که بهم آرامش میدهد.حتی به پانیذ گفته ام اگر پوستر کهکشانی چیزی دارد بدهد بزنم روی در و دیوارم.که گفت دارد.میدانی که پانیذ استاد این چیزهاست...

یک زمانی فکر می کردم مرگ خیلی دور است دکتر.که تا بخواهد بیاید و به من برسد ، من کلی عشق و حال توی زندگی ام کرده ام و حتما به خیلی از آرزو هایم رسیده ام.اما بعدش فهمیدم نزدیک تر از این حرف هاست.و بعد ترش که فهمیدم آنقدر نزدیک و غیر عجیب است که می تواند توی جیبم جا شود خوفم گرفت.مرگی در جیب.کنار کارت مترو و کلید خانه و هندزفری ام.مرگی که توانایی این را دارد که وقتی زندگی ات کم کم دارد بهتر میشود و تو تازه داری میفهمی کیف کردن یعنی چه ، بیاید سراغت.یا حتی در اولین شبی که کنار کسی که خیلی دوستش داری خوابیده ای.منظورم این است که رحم ندارد.موقعیت نمی شناسد.هیچ وقت نمیگوید نه این یکی گناه دارد.نه اینکه تازه ازدواج کرده.نه این یکی تازه مدرکش را گرفته.نه این یکی تازه ترفیع گرفته.وقتی فکر میکنم زندگی اینقدر غیرقابل پیش بینی و مسخره و سخت است حالم بهتر میشود دکتر! و فکر میکنم اگر بدانم که لحظات آخر زندگی ام فرا رسیده، تنها به ساعاتی حیفم خواهد آمد که می توانستم شاد باشم و نبودم...


[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ] [ 23:29 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین