☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

96 را با خواندن چند کتاب از هزاران کتاب ِ موجود در ذهنم شروع کردم: بیگانه از آلبرکامو ، من او را دوست داشتم از آنا گاوالدا ، داستان های کوتاهی از صمد بهرنگی ،داستایوسکی و کوپرین.مفید ترین کاری که در تمام عمرم کرده ام و می کنم و خواهم کرد، همین کتاب خواندن بوده...خب...میدانید که دوره ، دوره ی سختیست.طاقت فرساست.دیوانه کننده ست.اما جای مهمش این است که این راه من است.درست یا غلط ، کج یا مستقیم ، این راه من است.مجبورم برای اینکه چیزی بشوم که میخواهم این روزها و شب های لعنتی را بگذرانم.بله جان می کنم فحش میدهم فحش میشنوم عصبانی میشوم خسته میشوم سرم را به درودیوار میکوبم و حتی زار میزنم.بله قیافه ام را نگاه نکنید،گاهی بدجور بلدم زار بزنم.ولی از خودم بدم نمی آید.ولی کسی نتوانسته مرا از پا دربیاورد.هنوز پیتزا های درختی بهم میچسبد.هنوز خیلی چیز ها را حواله میکنم به یک جای اورلاندو بلوم.هنوز زیر باران رقص سرخ پوستی میکنم.هنوز با پانیذ، نانسی مولگن را بلند بلند میخوانیم.هنوز برگ های کوچولوی درخت توت را گوگولی مگولی میکنم.هنوز پرتقال هارا قل میدهم وسط اتاق.هنوز با دهانم صداهای ناشایست در می آورم و توی خلوتم میخندم.هنوز زود می بخشم.هنوز آدم ها را خیلی جدی نمیگیرم. و هنوز هم قصد دارم اگر عمه ای،خاله ای،چیزی شدم به آن طفل حلال زاده بیاموزم که دنیا رنج و شادی و لذت و ذلت و غم و این چیزهارا زیاد دارد، ولی درهرحال همیشه باید میدل فینگرش روبه دنیا بالا باشد...و این ها یعنی حالا حالا ها میتوانم زنده بمانم و توی این دنیای خنده دار زندگی بکنم.وقتی هیچ اصراری برای زندگی کردن نداشته باشید  آن وقت یک چیزهایی پیدا میشود که حالتان باهاش خوب شود.گورپدر آینده.همین که چیزهایی باشند که آدم را در لحظه زنده نگه دارند خوب است.

+ اگر یکی از کتاب های بالا را خوانده اید میتوانیم در موردش با ایمیل صحبت کنیم.


[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 23:05 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین