X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

هر کجا که کم می آورم می روم سر وقت موهای بدبختم.هر وقت که حوصله ام از این زندگی  و این روز و شب های زورکی سر میرود.هروقت که در ملول ترین حالت خودمم.هر وقت که دلم تنگ میشود...هی با خودم میگویم فردا می روم از ته می زنمشان.به آن زنه که روی دست و پایش تتو دارد میگویم که با ماشین بزند اصلا.میگویم کچلم کند. و نمیدانم چه بدبختی ای است که آرام میشوم.فکر میکنم کچلم و آرام میشوم.موی بلند حوصله میخواهد. رسیدن میخواهد.شانه زدن میخواهد.نه اینکه مثل من هر روز که بیدار میشوی موهای درهم تنیده ات را دوسه بار بپیچی بالای سرت و با گیره همانجا بچسبانی اش و هی هم بگویی فردا کوتاهتان میکنم.فردا همگی روی کف آرایشگاهید و زنی که روی دست و پایش تتو دارد می آید جمعتان میکند.و هیچ نمیفهد که چقدر موهایم را دوست می داشته ام...قطعا موی کس دیگری بود تا حالا هزار بار ریخته بود.مگر طاقت موهای آدم چقدر است...

حقیقتش را بخواهید عید و بهار و این ها هم حوصله می خواهد که من ندارم.یادم می آید وقتی بچه بودم روز اول عید یک لیست بلند بالا با عنوان"کارهایی که باید انجام شوند"مینوشتم و تقریبا 200 مورد کار خارق العاده تویش یادداشت میکردم که برای سال بعد انجام دهم."درست کردن هواپیما" عضو جدا نشدنی لیست بود.بعد ها لیست هایم کوچکتر شدند.کوچکتر و جمع و جورتر. و بعد هم ناپدید شدند.تا همین چند سال پیش یک لیست کوچک توی ذهنم داشتم که حالا آن را هم ندارم.یا حداقل آخر سال نگاهی به سالی که میگذشت می کردم که آن نگاه را هم نمیکنم.جمعا چهار پنج روزش خوب بوده.بقیه هم به دردم نمیخورند.

یک چیزی بگویم بین خودمان بماند...حتی به مامان و بابا سپرده ام که به فامیل های گرامی که عید می آیند، اگر احوالی از اینجانب پرسیده شد، بگویند که فلانی با تور رفته ددر.یا رفته جزیره ی هرمز که درمورد صدف های صورتی روشن تحقیق کند.یا در یک شب بارانی چمدانش را جمع کرده و پالتوش را پوشیده و تا ابد رفته.یا اصلا همین پیش پای شما رفت بیرون.شما ندیدینش؟...نه اینکه از فامیل جماعت بدم بیاید ها.نه.فقط حوصله شان را ندارم.حوصله ی این را که 364 روز سال ازشان  دور باشی و نفهمی که مرده اند یا زنده و نفهمند که مرده ای یا زنده و بعد در یک روز بیایی ماچ و بوسه و تف مالی که دلم برایتان تنگ شده بود و این ریاکاری ها.و بعد هم یک مصاحبه ی طولانی را باهات شروع کنند که دقیقا چه کار میکنی؟اگر مدرسه میروی معدلت چطور است؟ اگر دانشجویی رشته ات چیست و کی تمام میکنی و کی دوست داری ازدواج کنی و بعد از دانشگاه دقیقا درچه محل و در چه کاری مشغول خواهی بود و حقوقت به علاوه ی آن هزار و پونصد تومنی که ته جیبت است چقدر میشود؟ و  برای صبحانه لای نان و پنیرت چه میگذاری  و مدل گوشی کوفتی ات چیست و اگر قدیمی است چرا عوضش نمیکنی و چرا عروسی فلانی نیامدی و برای عروسی خواهرت چه می پوشی و نوزاد فلانی شبیه کیست و اگر بگویی باباش، مامانش ناراحت میشود و برعکس.و اگر بگویی خوشگل است میترسند چشم بخورد و اگر بگویی زشت است قهر میکنند و  و  و...به خدا که مرگ آور است.از مهمانی رفتن هم  هیچ خوشم نمی آید.حتی یک لباس جدید هم نگرفته ام و هیچ برنامه ی فوق العاده ای ندارم و برعکس هر سال سعی نخواهم کرد از ابتدای سال به فکر تغییر لایف استایل و این ها باشم.تلاشی در کار باشد، خواهم رسید و اگر نباشد نه...

می دانید...هیچ دوست ندارم حالا که نزدیک عید است و اگر شوق و ذوق دارید، حالتان را یک جوری کنم.ولی این حقیقت زندگی من است و قطعا یک جایی از این زندگی می لنگد.فکر کنم باید بروم موهایم را با ماشین بزنم...

+ چهل درصد شخصیت های مورد علاقه ام امسال به ملکوت اعلی پیوستند.

+تیتر از مهدی موسوی



[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ 13:02 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین