X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

اولین باری که جلوی یک نفر گریه کردم دوم راهنمایی بودم.رفتم مدرسه و نشستم کنار هما و گفتم هما.گفت ها.توی صفحه ی اول کتابش نوشتم:عموم مرد.وقتی خواند چشم هایش گرد شد و من هم سرم را کردم توی بغلش و زار زدم و آب دماغم را بهش مالیدم.مگر میشود یک عموی خوش تیپ ِ چهارشانه داشته باشی که سروان باشد و بدتر از اینها خیلی هم شوخ طبع باشد و یکهو بمیرد و تو بتوانی جلوی دوستت گریه نکنی.هر آدم شوخ طبعی که می میرد یک چیز واقعا از دنیا کم میشود.یک چیز تکرار نشدنی.یک بی جایگزین....آن ساعت اجتماعی داشتیم.به خدا قسم که کسل کننده ترین درس دنیاست.هنوز هم که یادش می افتم محتویات معده ام بالا می آید.من عاشق ادبیات بودم.و فیزیک.دینی را هم خوب جواب میدادم.مخصوصا درس های مربوط به حاکمیت و حکومت اسلامی را.کافی بود در جواب هر سوال فکر کنی که کدام گزینه آدم را جذب میکند.وکدام شعارگونه تر است.یقینا جواب همان است.به قول ت که می گفت همون موقع که دینی رو90 زدم باید می فهمیدم که جای من حوزه ست نه اینجا.هر چند شوخی میکرد اما بد هم نمیگفت.او خوب میتواند آدم را توجیه کند.دروغ گویی اش هم بد نیست و سفسطه اش عالی است...شیمی هم یکی از افسرده کننده ترین های موجود بودبه خدا که ذره ای علاقه بهش نداشتم.مرگ آور بود.نصف کتاب های عمرم را سر کلاس های شیمی خوانده ام.از جمله کل هری پاتر را.یک بار هم نزدیک یک ساعت سر کلاس خوبیدم.بغل دستی ام یک پایه ی واقعی بود.تکیه دادم بهش و به بهترین خواب دنیا فرو رفتم.با اینکه آزمایشگاه رفتن و اینها حق طبیعی مان بود ولی معلم ها قول میدادند که اگر بچه های خوبی باشیم مارا می برند.ماهم متحد نبودیم که تصمیم بگیریم بچه های خوبی بشویم.یک بار که مدرسه خلوت بود یک جوری کلیدهارا گیر آوردم و تنهایی رفتم آزمایشگاه.جای جالب و مرموزی بود.پر از نمونه  های جنین جانور و انسان.و البته مواد شیمیایی.

آرزو کردم که کاش فرمول ساخت یک ماده ی منفجره ی درست و حسابی را بلد بودم و همانجا ترتیب مدرسه را می دادم.هیچ وقت از مدرسه خوشم نمی آمده.البته نه اینکه روزهای خوب نداشته باشم ها.نه. اتفاقا از دوران مدرسه بسیار استفاده و سواستفاده کرده ام.ولی فاسدترین مکانی بوده که تویش نفس کشیده ام...آنجا بود که به اندازه ی تمام عمرم پشیمان شدم که چرا یک بار درست کتاب شیمی را نگاه نکرده ام.شاید فرمول ساخت دینامیت کوچولویی چیزی تویش بوده.علاوه بر آن ، آن روز خانم ب ع،آن زن چندش آور، هم توی مدرسه بود.حتی اگر مدرسه را به باد  نمیدادم خیلی علاقه داشتم که یکی از آن دینامیت های دست سازم را بگذارم توی کیفش و وقتی طبق معمول بدون کیف به سمت کلاس راه می افتاد، مثل این دخترهای چاپلوس بدو بدو کیفش را میدادم دستش که خانوم کیفتون جامونده! بعد او درجا منفجر میشد و من میدیدم که مغزش متعفن و کرم زده است.البته باز دنیا جای بهتری نمیشد چون قطعا آدم های دیگری پیدا میشدند که کار او را انجام دهند.همیشه کسانی هستند که لباس فرشته بپوشند و در قالب پیام رسان به سمت کلاس ها پرواز کنند و بالای منبر بروند.به خدا که ازشان چندشم میشود. وقتی تصمیم گرفتم از آزمایشگاه بیایم بیرون خواستم کمی مس سولفات به عنوان یادگاری بردارم.رنگ آبی اش  مرا می کشت.اما بیخیالش شدم و آمدم بیرون...

بار دومی که جلوی یک نفرگریه کردم سال آخر مدرسه بود.یکی از آن صبح های دیوانه کننده ی اردیبهشت بود.بوی سبزه و درختان چنار ِ بسیاری که اطراف مدرسه بودند هنوز توی دماغم است.داشتم راه میرفتم و بند پوتین هایم را راه به راه سفت میکردم.هنوز هم این کار را میکنم و این یعنی ناراحتم. یعنی یک کوفتی اذیتم میکند.اما فکر میکنم با پوتین هایی که بندهایش تازه سفت شده ادامه دادن به زندگی راحت تر است...با یک دیوار نشسته بودم زیر آلاچیق. هم کلاسی نبودیم  اما از دوستانم بود.یک دیوار واقعی بود.به اندازه ی یک مارماهی احساس داشت.کل احساساتش نصف قاشق چایخوری هم نمیشد.توی آلاچیق در حالیکه به  یک جمله ی رکیک روی نرده زل زده بودم اشکم درآمد.گفتم خیلی خسته ام.گفتم ملولم.گفتم دارم بالا می آورم.گفتم بس است...و واقعا ملول بودم.راستش را بخواهید من از وقتی راه رفتن را یاد گرفتم ملول بوده ام.یا اصلا قبل ترش.من ملول ترین جنینی بودم که توی رحم مادرش است...اینکه پیش یک انسان دیوار نما گریه کنیدخوبی هایی دارد.اینکه او حتی نگاهتان نمیکند که ببیند چطور بینی تان سرخ شده و قطرات نا امیدی از صورتتان جاریست.او چندشش نمیشود از اینکه آب دماغتان را با صدا بالا بدهید.او نمی آید بغلتان کند و حرف های کوچه بازاری بزند که تا سرحد مرگ احساس بدبختی کنید.او هیچ وقت به رویتان نخواهد آورد که گریه کرده اید.فقط دیوار گونه می نشیند و مثل یک دیوار متاسف میشود..


[ یکشنبه 8 اسفند 1395 ] [ 23:52 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین