X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

شاید 8 سالم بود.مامان گفته بود مواظب محمد،پسر همسایه باشم.چون آدم خاک بر سری است و کارهای خاک برسری زیادی کرده.میگفت خودش دیده که یک بار محمد،میم،دختر همسایه را خر کرده و میم هم از آنجایی که بچه بوده به حرفش گوش داده و...هیچ وقت از محمد خوشم نمی آمد.شاید6 سال از من بزرگتر بود.بچه که بودم با آن راه رفتنش مرا یاد غاز می انداخت و عاشق زل زدن به مردم بود.فکر میکنم اواخر فروردین بود که داشتم از مدرسه برمیگشتم و خواهر میم و خواهر محمد که با هم دوست بودند پشت سرم می آمدند. هر دو از من بزرگتر بودند و بگی نگی باهاشان دوست بودم.خواهر محمد صدایم زد:نیلو...میخوای از فردا با هم از مدرسه برگردیم؟گفتم نه.با تعجب گفت چرا؟ بچه ی فوق العاده رک و صادقی بودم.گفتم: چون داداشت بی تربیته...بلافاصله اشکش درآمد و در حالیکه داشت آب دماغ آویزانش را پاک میکرد از روش مقابله به مثل استفاده کرد و داد زد: داداش خودت بی تربیتهههههه..من هم صدایم را بردم بالا که: آره آره داداشت محمد خیلی بی تربیته.و بعد در حیاط را محکم کوبیدم و آمدم خانه.یکی نبود بگوید که با داداشش چکار داری...ماجرا را که تعریف کردم مامان با صورت قرمز شده داد زد: من به توگفته بودم که مواظب باشی، رفتی بهش گفتی؟؟!خاک بر سرم...خوب یادم است که حسابی تعجب کرده بودم.با خودم میگفتم خب آدم داداش بی تربیت داشته باشد باید بفهمد خب!...حالا سالها از آن روز میگذرد.خواهر محمد و خواهر میم هردو ازدواج کرده اند و چند تا بچه دارند.میم 12 سالش بود که شوهرش دادند .و اما محمد..محمد رفت حوزه ی علمیه و حالا آخوند محله ی قدیمی ماست...

+آن بالا کامنت ها را باز کردیم.برای مدتی.اگر راضی بودیم همیشگی اش خواهیم کرد...


[ جمعه 11 تیر 1395 ] [ 17:29 ] [ شبـــــ نویس ]



      قالب ساز آنلاین