X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

به یاد ایام قدیم،کامنت هارا باز کردیم...


[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 00:10 ] [ شبـــــ نویس ] نظرات ✉ (231)

ورزش میکنم،آواز میخوانم،هر روز لاک میزنم،هرروز مدل موهایم را تغییر میدهم،ولفنشتاین بازی میکنم،سه کتاب را هم زمان میخوانم،حیاط را آب پاشی میکنم و حتی زبان روسی یاد میگیرم.توی زندگی ام هیچ وقت اینقدر اکتیو نبوده ام.و این یعنی با تمام وجود میخواهم چیزی را فراموش کنم...


[ چهارشنبه 25 مرداد 1396 ] [ 03:06 ] [ شبـــــ نویس ]

من عاشقانه دوستش دارم و او عاقلانه طردم میکند

منطق او

حتی از حماقت من هم

احمقانه تر است...


+احمد شاملو


[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 12:06 ] [ شبـــــ نویس ]

اتوبوس که از پل بالا میرود،دلم میگیرد.اتوبوس که از پل پایین می آید دلم میگیرد.پارک که پیاده میشوم دلم میگیرد.این حجم از دلگرفتگی که تویم جا میشود،راحت می تواند بین هفت آدم و نصفی تقسیم شود و آنهارا درحد مرگ دلگرفته کند.میگویید مثبت فکر کن.که حواست به خوبی های زندگی هم باشد.که خدا هست.که حیفی.که جوانی ات حیف است.شاید هم همین طور باشد که میگویید.شاید گاهی ایراد از خودم است و نه زندگی.شاید بعضی وقت ها کمتر میدل فینگرم بالاست.چرا که هفته ی پیش یک اتفاق خوب که انتظارش را نداشتم افتاد و باز آنطور که باید خجسته نشدم.بعله وقتی با پراید قهرمان متینه توی بلوار شهرداری ویراژ می دادیم  کله ام را کردم بیرون و داد زدم.حتی توی ماشین با مهسا هد زدم.حتی حس خوب گرفتم.حتی لحظاتی بودند که هیچ چیز به هیچ جایم نبود،ولی باز یک چیز لعنتی بود که آزارم بدهد.باز یک چیز لعنتی هست که آزارم میدهد.

پسره توی آلاچیق بغلی نشسته بود و گیتار میزد و میخواند.صدای بدی نداشت.مدت هاست با کسی ساز نزده ام.آخرین بار با استاد تنبور زدیم...روی چمن ها مردی سرش را گذاشته بود روی پاهای زنی و زن نوازشش میکرد.همان روز سه تای دیگر ازهمین صحنه را دیدم.خب صحنه ی بدی هم نیست.سرت را بگذاری روی پای کسی که دوستش داری.کسی را که دوستش داری نوازش کنی.اگر دوربین داشتم ازشان عکس میگرفتم.آدم ها وقتی عاشقند زیبا تر میشوند...رفتم لای درخت ها و نشستم.در واقعیت تنها بودم ولی در تخیلات بی انتها و خودآزارم،نه.درتخیلات کپک زده ی رفرش نشده ام.چرا آنجا بودم؟نمیدانم.شاید چون همه ی جاهای دیگر به جز آنجا را  زیاد رفته بودم.همه ی حرف ها را زده بودم.همه ی حس هارا تجربه کرده بودم.همه چیز را شنیده بودم.همه چیز را پوشیده بودم و دریک کلام حالم داشت بهم میخورد.وقتی شور همه چیز اینقدر بد دربیاید،مغزم ارور میدهد.توهم میزنم.نمیفهمم امروز است یا دیروز یا فردا یا قرن ها بعد.وضعیت تاسف باری پیدا میکنم...

از پله های پل هوایی روی اتوبان تهران-قزوین بالا رفتم و ایستادم بالای پل.ماشین هایی که این وری میروند.ماشین هایی که آن وری میروند....[شاعر میشود] آفتاب پشت به من رو به غروب بود و من روبه کوه هایی که رنگشان رو به نارنجی میرفت ایستاده بودم.و پشت کوه های نارنجی و درختان سبز و باد های ملایم و رویا های به واقعیت نپیوسته،کسی بود با چشم های سبز و دست هایی محکم که نمیدانست ذهن مالیخولیای من،مشوش از اوست و او  درسیاره ای دووور در میان پرنده ها و گربه های بازیگوش،غرق در هستی خود بود و نمیدانست که رگ به رگ وجودم جریان یافته از وجود  اوست...اوست مقصد تمام قاصدک های فوت شده از سمت بشریت.اوست دووورترین آرزوی دووور...[از حالت شاعری خارج شده،به حالت عادی برمیگردد]...از پل پایین آمدم و رفتم لای مردم.دوست داشتم لای چیز دیگری بروم ولی آنجا جز مردمی که درهم می لولیدند،چیزی نبود.ژاک برل عمیقا توی گوشم میخواند و درتلفظ تک تک ق هایش به شدت دقت میکرد.او از من جدا نبود.من ژاک برل بودم.ژاک برلی با همان احساس و همان وضوح و همان شدت ولی بدون صدا.ژاک برلی بدون دهان...

توی کوچه که بودم آفتاب غروب کرده بود و ماه  کامل زیبای لعنتی زرد رنگ از لابه لای درخت های کاج دیده میشد.میخواستم کامل ببینمش.بنابراین کیفم را گرفتم دستم و شروع کردم به دویدن تا ردیف کاج ها را رد کنم و کامل ببینمش.ماه هم با من بالا و پایین میشد.دلم میخواست بگیرمش.بگذارمش توی یک قوطی.مال خودم باشد.ما آدم ها همینیم.بیشترمان دوست داریم همه ی چیز های مورد علاقه مان را بگیریم توی چنگمان.بکنیم توی جیب مان.به حس های خوب از دور قانع نیستیم...توی افکار سورئال خودم بودم که یکی از آن بنز های نیروی انتظامی آژیر کشان دنده عقب آمد:وایستا ! وایستا! ..ایستادم.آژیر را خاموش کرد.توی ماشین یک سروان جوان،یک سروان چاق و دو سرباز نحیف بودند.سروان چاق به قدری دارای اضافه وزن بود که میتوانست لوازم صبحانه اش را به جای میز،روی انبوه چربی ها و لیپید های ذخیره شده در شکمش بچیند و بخورد.به گمانم اگر جایی لازم میشد که دنبال خلافکاری چیزی بکند،به جای دویدن قل میخورد.سروان جوان با یکی از سرباز ها پیاده شد:چرا می دوی؟...خداوندا.باید برای دویدنم هم جوابگو باشم.اگر میگفتم به خاطر این میدوم که ماه را کامل ببینم، به جرم مصرف روانگردان بازداشت میشدم.بنا براین گفتم:میخوام زوتر برسم خونه.دیرم شده...گفت:مگه خونه تون چه خبره؟...جای ارواح عمه ات خالی.یک میمون سخنگوی پفیوز داریم که شورت گل گلی پایش میکند و میرقصد.میروم که دلتنگم نشود.گفتم:هیچ خبری.گفت:خونه تون کجاست؟گفتم: دوتا کوچه پایین تر.گفت: کی هست خونه تون؟گفتم: رئیس جمهور وقت ایالت کومبا کومبا.گفت:مگه من شوخی دارم؟ ببرمت بازداشتگاه حالت جا بیاد؟...خواستم زبان درازی کنم.کرمم گرفته بود.همیشه در بدترین مواقع زندگی ام کرمم میگیرد.جوری رفتار میکنم که همه چیز  زیر سوال میرود.اما ساکت شدم چرا که منتظر بود چیزی بگویم و اوضاع را بدتر کنم.یکی از لذت بخش ترین کارها در زندگی،این است که کاری را که طرف مقابل ازتان انتظار دارد انجام ندهید.گفت:سرباز کیفشو بگرد.سرباز نحیف کیفم را گرفت.اگر یک ذره سفت تر نگه داشته بودم نمیتوانست بگیردش.دست های ظریف و ضعیفش را کرد توی کیف و الکی چرخاند.سروان کیف را گرفت و خالی کرد روی کاپوت.عینک دودی،کیف پول،هندزفری،کارت مترو،رژ،دفترچه،خودکار.گفت وایستا وایستا.اون چیه؟اون فلزیه؟سرباز بدون اینکه نگاه کند گفت: رژه جناب سروان..خنده ام گرفت.سروان درش را برداشت و بویش کرد.فکر کنم خوشش آمد.چون اخم هایش باز شد.بعد آمد توی تخم چشم هایم نگاه کرد.بدون اینکه بگوید جیب هایم راهم برایش خالی کردم.یک جوری شد.گفت: نه نه خواهش میکنم..لازم نیست.بعد وسایلم را با دقت و طراوت از روی کاپوت جمع کرد و گذاشت توی کیف.حتی مارک عینکم راهم نگاه کرد.رژ را یک بار دیگر بویید و آن راهم گذاشت تو.خواستم بگویم از طرف من به عنوان یادگاری قبولش کند.یک روز لازمش میشود.ولی شورش را  درنیاوردم.بعد ژست سوپرمن گرفت و گفت:واسه امنتیه.مجبوریم گاهی از این کارا بکنیم.وگرنه شما که از تیپتون مشخصه دانشجو هستین و محترم...سر تکان دادم.سروان چاق داشت کیک یزدی میخورد.به هرحال مواظب باشید.داره دیر وقت میشه.گفت و سوار ماشینش شد و رفتند.لازم نبود برای دیدن ماه بدوم.ردیف های کاج تمام شده بودند.


[ پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ] [ 03:10 ] [ شبـــــ نویس ]

جوانی ای بهار عمر,ای رویای سحر آمیز

تو هم هردولتی بودی چو گل بازیچه ی بادی...


+شهریار


[ پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ] [ 21:08 ] [ شبـــــ نویس ]

توی پارک سر کوچه چند تا از آن آقاهای کت و شلواری و تسبیح به دست و چند خانم چادری جمع شده اند و صندلی و پروژکتور و موزیک و این ها و دارند برنامه اجرا میکنند و مردم هم نشسته اند و دست میزنند.ابتدا آهنگ مهدی بیا پخش میشود,بعد یک نوحه ی ریمیکس شده ی شاد,بعد یک آهنگ درمورد استکبار آمریکای پدرسگ.بعد هم دوباره از اول.که لابه لای همه ی موزیک ها اسلاید عکس های دختران چادری که پشتشان بال دارند و توی آسمان معلق اند نشان داده میشود.یا نوزادی که بهش مقنعه و هد و چادر پوشانده اند و دختر است و دارد می خندد.بعد حاج آقایی می آید و شروع میکند به صحبت.حرف های عجیبی میزند.شوخی های عجیب تری میکند.ابتدا پارک کردن خانم هارا مسخره میکند,بعد خانم هایی را که دست پختشان خوب نیست,بعد بچه دارشدن را تبلیغ میکند.بعد دخترهارا مخاطب قرار میدهدو میگوید فکر نکنید با عمل کردن بینی تان و قلوه ای کردن لب هایتان ,شوهر گیرتان می آید.بعد یک چیز دراین مایه ها میگوید که مانتو جلو باز کلید تمام بدی ها و زشتی ها و پلشتی ها و فساد ها و شاید اختلاس ها و رانت خواری ها و رشوه گیری ها است.بعد می گوید که اگر مرد ها خیانت میکنند به خاطر این است که زن هایشان زنیت بلد نیستند.و شوخی!!هایی از این دست که حتی نمیخواهم بنویسم.مونث ها چکار میکنند؟میگذارند میروند؟اعتراض میکنند؟متاسف میشوند؟خیر.می زنند روی پایشان و میخندند.وقتی میشود در مقابل تحقیر,خندید,چرا باید جنگید و بحث کرد یا حداقل آنجارا ترک کرد؟!می ایستیم می خندیم تمام میشود.همانطور که همیشه خندیده ایم و باز هم خواهیم خندید.مثل همان موقع که معلم ها وقتی میخواستند به ما بچه های 11..12 ساله مثلا درست نشستن را یاد بدهند میگفتند جلوی مادرشوهرتم اینجوری میخوای بشینی؟و ما می خندیدیم و امثال ماها هم می خندیدند...حاج آقا است دیگر.شوخی های آنجوری هم بکند عیب ندارد.بگوید کسانیکه حجاب کامل ندارند فلان هستند هم عیب ندارد.آنوقت یکی از همان حجاب کامل ندارها,روزی بیاید با حجاب کامل دارها شوخی کند,تازه خیلی ملایم تر از حاج آقا,چه میشود؟جنگ جهانی سوم راه می افتد.مردم خواستار اعدام میشوند.هرحاج آقایی به فراخور احوال و حالاتش ده بیست تا فتوا میدهد.این یعنی برابری در جامعه.یعنی رعایت حقوق انسانی.یعنی احترام به اختیار انسان.(حرف از اختیار که میشود خنده ام میگیرد! ) بعله.یک عده هرچه بخواهند اتفاق می افتد.

می دانید که بدم می آید حرف هایم حالت دردودل به خود بگیرد.و نیز میدانید سال هاست دست از سر این حرف ها برداشته ام.اما اگر مونث باشید گاهی با تک تک سلول هایتان حس میکنید که مونث بودن یک بار اضافیست.یک درد طاقت فرسای دیگر به علاوه ی تمام دردهایی که یک انسان,فارغ از جنسیتش, متحمل میشود...نگویید پسرها هم درعوض سربازی دارند یا خرج زندگی به عهده ی مرد است یا انتقالی گرفتن در دانشگاه برای پسرها سخت تر است یا شما میتوانید لاک بزنید و ما نمیتوانیم..بس کنید عزیزانم.از این حرف ها به من نزنید...البته حرف هایی که زدم توی جهان سوم معنی پررنگ تری میگیرد.جهانی که اگر از راه های معین شده قدم برنداری سرت را میکنند زیر آب.جهانی که در آن تا حرف از آزادی میزنی میگویند یعنی برداشتن حجاب؟!جهانی که زنان یکی از بزرگترین دشمن های زنان اند.که خودشان یک سری چیزهارا رواج می دهند.که خودشان اصطلاحات مخصوصی در می آورند.که خودشان هم در حق یکدیگر ظلم می کنند.که هوای هم را ندارند...جهانی که توی تاکسی علاوه بر مچاله شدن باید از دست راننده آرتروز گردن هم گرفت.باید متلک شنید.باید حرص خورد.جهانی که هرروز و هر دقیقه بهت ثابت میشود که هی!تو دختری!چنان که مونث بودن, از انسان بودن جدا شود و کلا آدم ها دو دسته شوند: آدم, زن.جهانی که در آن گولمان زده اند.که مغزها کوچک اند و فکر ها بسته.و جنسیت و تفاوت های بین دو جنس آنچنان پررنگ شده و چیزهایی به آن اضافه شده که حرف اول را میزند...

+نگاهی دوباره به پروفایل بیندازید

+جی میلم همچنان غیر فعال است.

+تیتر از سید مهدی موسوی


[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 22:08 ] [ شبـــــ نویس ]

چشم هایم که باز شد دیدم بعله امروز تولدم است.گفتم بگذار یک مدل دیگر بیدار شوم.یک مدل دیگر شروع کنم.چون من آدمی نیستم که با آمدن عید و تولد و اینها بگویم خب.حالا وقتش است فلان تغییر را ایجاد کنم.فلان طور زندگی کنم.خیر.اگر لازم باشد کاری را بکنم,میکنم.حتی اگر توی اتوبوس شلوغ درحال پرس شدن لای جمعیت باشم و درحالیکه صدای بچه ای گوشم را کر کرده,اتوبوس از کنار مزرعه ی بسیار خوش رایحه ی کلم کنار کاخ شمس رد بشود,اگر فکر بکری به ذهنم برسد از همانجا شروع میکنم.بنابراین حرفی که اول صبح به خودم زدم صرفا برای مسخره بازی بود.من خدای دیوانه بازی ام.یعنی بخواهم بروم توی فازش حالا حالا از پریز نمیکشم بیرون.دوباره به خودم گفتم "یک جور دیگر"بنابراین شروع کردم به ادا در آوردن.همان کاری که هولدن کالفیلد هم میکرد.بیشترین کاری که توی تنهایی ام میکنم.رفتم زیر تشکم,لوله اش کردم,توی اتاق غلتیدم, با دهانم صداهای ناشایست درآوردم.بعد بلند شدم و مثل یک پیرمرد چشم آبی آمریکایی الاصل مست,دور اتاق چرخیدم و با مخ افتادم روی مبل.بعد حس کردم یک سرباز جوانم که توی ویتنام درحال جنگیدنم و یکهو تیر میخورم.آخ.افتادم روی زمین.لباسم خونی شده بود.دستم نا نداشت که ماشه را بکشم.فریادی زدم و لابه لای خیل گیاه ها و بوته های اطرافم,درحالیکه باران شدیدی گرفته بود قهرمانانه مردم...زندگی به کامم بود.

بعد یکهو نگاهم افتاد به آینه.یاد روزی افتادم که برای اولین بار خودخودم را توی آینه دیدم.کی؟چند ماه پیش وقتی میرفتم خانه ی ب.راستش را بخواهید درطول زندگی ام به خیلی چیز ها فکر کرده بودم .مثلا اینکه اگر توی آب پرتغال قارچ بریزم چه مزه ای میدهد.یا چطور میشود یک جایی برای پرورش خرچنگ درست کرد.یا واقعا دامبلدور خدا تر است یا گاندولف؟(البته که گاندولف)ولی هیچ وقت به اینکه هنوز جوانم فکر نکرده بودم.یا اینکه هنوز موهایم مشکی است و هنوز فرصت خیلی چیزهارا دارم...خلاصه.دیدم بعله.یک سال خااااااانوم تر شده ام.بنابراین سعی کردم مثل خانوم ها رفتار کنم.موهایم را شانه زدم و گوجه ای بستم.لوس بود.ولی ارواح عمه اش.خیلی بهم می آمد.

بعد یک شلوارک باب اسفنجی پایم کردم و رفتم آشپزخانه.چرا باب اسفنجی؟برای اینکه شلوارک مینیون نداشتم.رفتم سراغ مامان و زدم روی شانه اش:بانانا._چی؟..._بابابابابانانا._به خدا سرم درد میکنه.زانوهامو ببین ورم کرده.اینجای دستمودیدی کبود شده.قلبم گرفته.برو کنار...رفتم کنار وگرنه کم کم همه ی جای مامان درد میگرفت.تقصیر من است که با کسی که زبان مینیونی بلد نیست حرف میزنم.ن و ب که نبودند.ل و ت هم خواب بودند.ج چ ح خ هم پیدایشان  نبود.هاها چقدر بامزه ام.به هرحال کسی نبود که سربه سرش بگذارم.بابا هم که کلا آدم سربه سر گذاشتن نیست.هرچند به دلیل ته تغاری بودنم هرچیز که ازم سر بزند عجیب نیست.خواهرم ب هنوز هم بهم میگوید بچه غول.

آمدم نشستم توی اتاقم کنار کادوهایی که پانیذ,شریک جرمم,بهم داده.بوی انار می دادند.دیروز باهم رفته بودیم یک صفایی بکنیم.و کردیم هم.(صفا را).نشسته بودیم توی باغ فاتح روی آن نیمکت هایی که تکان میخورند و تکان میخوردیم.باغ فاتح از آن جاهای خوردنی است.آن ور دنیا هم که باشی دلت برایش میرود.یک جاذبه ی مخصوصی دارد.بعد رفتیم کافه طهرون.خاطره انگیزترین کافه.پارسال همین موقع بود که آنجا قلبم داشت توی گلویم می تپید و قطرات کافه گلاسه سرازیر میشد روی شلوارم.لم داده بودم روی مبل و زل زده بودم به نئون های چشمک زن بیرون کافه.پانیذ سرش توی کار خودش بود.پسر میز بغلی داشت میلان کوندرا میخواند.یکهو قیافه اش یک جوری میشد که انگار دارد سکته میکند یا به شدت اسهال دارد.فکر کنم تازه میفهمید قضیه از چه قرار است.یا بهتر بگویم:قضیه از چه قرار نیست.همه ی ما توی دود رقیقی که توی فضا بود غرق شده بودیم.ولی دست و پا نمیزدیم.

فکر کردم که خب.چندین سال پیش قرار بود چند ساعت دیگر متولد شوم.یعنی آخرین ساعات نزدیک ترین حالتم به مامان را میگذراندم.چون بعدش دیگر هیچ وقت آنقدر بهش نزدیک نبودم.فکر کردم چه میشد اگر همان موقع به جای بزرگ شدن کوچک میشدم.کوچک تر و کوچک تر و آخرسر درحالیکه نطفه بودم...پوف.شاید بهتر بود.مامان و بابا کنار هم می خوابیدند.وقتی من به دنیا آمدم به اندازه ی من بینشان جا باز کردند.بزرگتر که شدم بیشتر جا باز کردند.کمی هم بیشتر.بعد آنقدر بزرگ شدم که سرم خورد به سقف.دیگر بینشان نخوابیدم.ولی آنها هم دیگر کنارهم نخوابیدند.به اندازه ی من بینشان فاصله بود.هرچه بزرگتر شدم فاصله شان بیشتر شد.من نبودم.ولی جایم بود.هنوز هم هست.هرچند بزرگتر از هیکل من است.خیلی بزرگتر .به اندازه ی این سراتاق تا آن سرش...

من از آن بچه هایی بودم که عمرا دوست ندارم یکی از آنها را خودم داشته باشم.یک بچه ی معقول دارای اندوه های مخصوص و افکار مغموم.گندش را بزنند اندوه چه؟؟بچه را چه به اندوه؟؟نمیدانم.ولی داشتم.شاید هم تاثیر کتاب هایی بود که میخواندم.به هرحال مدت خیلی کمی بچه بودم.صبح یک روز که بیدارشدم, بزرگ شده بودم..._"همیشه قرمز سر کن.بهت میاد." پانیذ گفت."کجایی بشر؟"...درسال های دووور شناور بودم.توی چاهی از تناقص.توی سوراخی در عدم.برگشتم توی کافه:"همینجام بزرگوار...دیدی آدم وقتی زیادی بهش خوش میگذره یهو دلش میگیره؟یا وقتی همه دارن تو عروسی جشنی چیزی میرقصن,گریه ش میگیره...یا وقتی یه نفرو زیادی دوس داره میخواد یقه شو بگیره..من الان تو اون حس و حالام.حس هایی که به شدت با محیط و اجزای سازنده ش در تناقضن ولی میدونیم هستن و حقیقی تر از هرچیز دیگه ن.انگار که بخوان یه بعد ناشناخته از آدم رو واسه خودش رو کنن.مث ضربه ی نامرئی ای هستش که حس میکنی توی هوا شناور بوده و اشتباهی خورده به تو.ولی ذره ای تو فلسفه ی وجودیش که عین حقیقته نمیشه شک کرد..."همانطور که نی توی دهنش بود از بالای عینک نگاهم کرد:"اوهوم.تو یه فیلسوف غمگین با ادب هستی."خنده ام گرفت:"شاید.ولی با ادب رو خداوکیلی نیستم"بعد یک چیزی گفتم که به بی ادب بودنم ایمان بیاورد.بعد هم بهش گفتم که به شدت چه چیزی دلم میخواهد.گفت"ردیفش میکنم".او دیوانه ترین شریک جرم من است.

+عزیزان.ایمیلم مشکل پیدا کرده.فعلا تا ایمیل دیگری ردیف کنم یا مشکل همین یکی را حل کنم, برایم پیغام بفرستید.


[ پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ] [ 14:43 ] [ شبـــــ نویس ]

پروفسور مریم میرزاخانی هم درگذشت.عمیقا غمگین شدم.حالا فقط کارصدا و سیما اندکی سخت شده.باید بگردد یک عکس با حجاب از دوران دبیرستان پروفسور پیدا کند و نشان دهد که بعله فلانی هم فوت شد.آیا از صدا و سیما انتظار دیگری هم داریم؟خیر.البته شاید هم یکی از عکس های پروفسور را که با چشم های سبزش دوربین را نگاه میکند انتخاب کنند و دوروبر سرش روسری بگذارند.این کار را خیلی خوب بلدند.مثل روسری ای که روی سر پروین اعتصامی گذاشته شده و خیلی از ماها فکر میکنیم مال خودش است.


[ شنبه 24 تیر 1396 ] [ 14:41 ] [ شبـــــ نویس ]

زن غمگینی را می دیدم که توی چمن ها نشسته و درحالیکه چادرش افتاده بود روی دوشش و با لاک قرمز ناخن هایش ور می رفت, داشت با تمام وجود برای مردی که دقایقی پیش با او آشنا شده بود دردودل میکرد...


[ چهارشنبه 21 تیر 1396 ] [ 16:28 ] [ شبـــــ نویس ]

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار

روی رف آینه بگذار که برمیگردم...


[ چهارشنبه 7 تیر 1396 ] [ 13:44 ] [ شبـــــ نویس ]

   1      2      3      4      5      ...      18   >>



      قالب ساز آنلاین