X
تبلیغات
رایتل










☕ کــــافه پیـــاده رو

صاف بایست و لبخند بزن.بگذار مردم نگران لبخندزدنت باشند...چه گوارا ☭

به یاد ایام قدیم،کامنت هارا باز کردیم...


[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 00:10 ] [ شبـــــ نویس ] نظرات ✉ (270)

کم کم دارد یادم میرود که بار اول که دیدمش چه تنم بود.چه تنش بود.وقتی از کنارم رد شد چه گفت.دارد یادم میرود که بال درآورده بودم.دارد یادم میرود که بازوهایش چه دمایی داشتند.انگشت هایش چقدر بلند بودند.چند تار مو از ریش های چانه اش سفید شده بود.بوی نفس هایش دارد یادم میرود.داغی گردنش هم.رگ های آبی روی ساعدش هم.دارد یادم میرود که آن روز توی کافه چه خوردیم.که کدام گردنبند را برایم خرید.کدام متن را برای من نوشت.کدام حرفش دیوانه ام کرد...دارد یادم میرود که آن بوسه ی هول هولکی توی ایستگاه از کدام سمت گونه اش بود.بعدش چه گفت.کدام کفش ها پایم بودند وقتی داشتم ازش دور میشدم...دارد یادم میرود بوی کدام عطر را میداد وقتی سرش روی شانه ام بود.وقتی موهایم را کنار زد؛یک وری کرده بودمشان یا فرق باز بود؟...دارد یادم میرود که کدام پیراهن تنش بود وقتی در آغوشش گرفتم.وقتی...همه چیز دارد یادم میرود.دارم میترسم...


[ شنبه 8 اردیبهشت 1397 ] [ 23:29 ] [ شبـــــ نویس ]

با شما که این حرف ها را ندارم.از آشنایی با آدم های جدید می ترسم.این را فقط خودم میدانم و خودم.مخصوصا آدم هایی که به آشنایی با من مشتاقند.آنهایی که تعریفم را شنیده اند.از کار هایم شنیده اند.و حالا مشتاق آشنایی و رفاقتند.من در ذهنشان ابر انسان فوق‌العاده ای ام که موفق میشوم.که از ته دل میخندم.که خوبم.که قشنگم.که مثل یک پروژه ی موفق می مانم...نه اینکه نباشم ،نه اینکه ادا باشم،اما میدانید،هیچ حس خوبی نیست که در ذهن کسی یا کسانی یک ابر انسان باشید.برای اینکه ابر انسان ها اوج را به نام خودشان زده اند.زشت است اگر یک ابرانسان بال نداشته باشد.ابر انسان گریه نمیکند.دلش نمیگیردمشکلاتش را با فوت کردن حل میکند.تردید نمیکند.غر نمیزند.اشتباه کند؟! حرفش را نزنید.پله های موفقیت برای او ساخته شده اند و نقشه را بلد است.ابر انسان پنجه های طلایی دارد.صدایش را بالا نمی برد. دست توی دماغش نمیکند.درها را بهم نمیکوبد.فحش نمیدهد.کم نمی آورد.ابرانسان نفس مسیحایی دارد و عصای موسایی.استعدادش به دست آوردن است و شغلش موفق شدن.او کامل است.

انسان ها با این تصورات وارد زندگی ام میشوند.با من دوست میشوند.بعد کم کم می بینند که خیر! من هم اشتباه میکنم.من هم غر میزنم.من هم دست توی دماغم میکنم.من هم بی تربیت میشوم.من هم شکست میخورم.من هم عاشق میشوم...بعد یک ای بابااااا اینم نشدِ بلند توی ذهنشان میگویند و کسی را که فکر میکردند ابرانسان است تنها میگذارند...


[ پنج‌شنبه 9 فروردین 1397 ] [ 02:48 ] [ شبـــــ نویس ]

فقط باش.اصلا هرچی تو بگی.هرچی تو بخوای.نباشی تیکه ی بزرگی از دنیای من سیاه میشه.فقط باش...
[ سه‌شنبه 22 اسفند 1396 ] [ 04:55 ] [ شبـــــ نویس ]

میگفت امشب خودِخدا را تو چشم هایم دیده.





+۱۱ نفر از عزیزانم اعلام وجود کردند.برای آن ۱۱نفر و خودم مینویسم.همگی میشویم ۱۲نفر.


[ شنبه 19 اسفند 1396 ] [ 03:00 ] [ شبـــــ نویس ]

میشود لطفا اگر مرا میخوانید اعلام کنید؟میشود صدایی از خودتان دربیاورید؟حتی در حد چند نقطه که فقط بدانم هستید؟


[ شنبه 5 اسفند 1396 ] [ 01:30 ] [ شبـــــ نویس ]

دوست داشتم باشی.مخصوصا وقت هایی که حالم خوب است.وقت هایی که دل توی دلم نیست.دوست داشتم باشی و ببینی که چطور کار میکنم.مرا وقت شادابی ببینی.وقت هایی که رژ قرمز میزنم.وقت هایی که دستم به سیگار کشیدن نمیرود.وقت هایی که موهایم را می بافم.وقت هایی که انگار در دنج ترین گوشه ی عالم لم داده ام و سرتاپا زرد پوشیده ام.دوست داشتم مرا ببینی وقتی احساس موفقیت میکنم.وقتی خودم را دوست دارم.وقتی خودم را دوست دارم....دوست داشتم مرا ببینی وقتی ناشیانه ولی با اعتماد بنفس آشپزی میکنم.وقتی سعی میکنم بین خودم و فلفل و زردچوبه و ماهیتابه علاقه ایجاد کنم.وقتی کتاب میخوانم.وقتی غرق میشوم...دوست داشتم مرا در حال خوشم ببینی.که آواز میخوانم.که غصه نمیخورم.که شوخی میکنم.که برای ارام شدن لازم نیست به دوردست ها فکر کنم.دوست داشتم باشی و ببینمت که یقه ات را صاف میکنی.کفش هایت را درمیاوری.می آیی داخل. وقتی لیوان چای را به لبت میچسبانی.که وقتی سردت شده چه شکلی میشوی.وقتی فکر میکنی،وقتی غرق میشوی....دوست داشتم مرا ببینی وقتی چیز جدیدی کشف میکنم.وقتی تفکری تو ذهنم جوانه میزند و مرا امیدوار میکند.وقتی غم تا فرسنگ ها از من دور شده.وقتی مردم را دوست دارم.وقتی لای مردم هستم و تنش ندارم.وقتی نمیخواهم فرار کنم...دوست داشتم ببینمت وقتی خوشحالی.وقتی حوصله داری.وقتی موهایت را بالا میدهی...دوست داشتم مرا ببینی وقت هایی که فکر میکنم باید یک گلدان بخرم.باید عشق بورزم.باید خوب باشم.وقت هایی که به تو فکر میکنم و بهتر کار میکنم.به تو فکر میکنم و بهتر نفس میکشم.به تو فکر میکنم و....


[ جمعه 4 اسفند 1396 ] [ 15:50 ] [ شبـــــ نویس ]

یادم می آمدکه گاهی دستم را میگذاشتم روی صورتم و تک تک ذراتم آغشته به رنج میشد....


[ جمعه 13 بهمن 1396 ] [ 22:58 ] [ شبـــــ نویس ]

ماهی سیاه در برکه ای جدید

مامان همیشه درِ قابلمه های داغ روی گاز را با دست برمیداشت.من نمیتوانستم.چون قبلش فکر میکردم که ممکن است دستم بسوزد و حرارتی ساختگی در حد ذوب را توی دستم تصور میکردم که هی بیشتر میشود و تا مغز استخوانم نفوذ میکند.اما مامان قبلش به سوختن دستش فکر نمیکرد.به هیچ چیز فکر نمیکرد.به همین خاطر میتوانست.حالا بهم میگویند دلت تنگ نشده؟مگر میشود دلم تنگ نشود.اما مثل مامان عمل میکنم.بهش فکر نمیکنم.میروم توی خیابان های گرگان میچرخم.ذرت مکزیکی میخورم.هزاران هزار آدم را دور خودم جمع میکنم و بعد که خوب دور هم جمع شدیم،آرام آرام ازشان جدا میشوم و می روم یک جای دور.بعد روی لبه ی پرتگاه می ایستم و با دست هایم بال میزنم و پرواز میکنم...

نیمه شب های برکه

گاهی نیمه شب ها بیدار می شوم.هم اتاقی ام توی خواب با لهجه ی مازنی غلیظی حرف میزند.به مادرش میگوید که برایش پنیر محلی نگه دارد.از تخت پایین می آیم.می نشینم وسط اتاق کثیف. وبه چیز هایی فکر میکنم که نیستند.خوب یا بد.مهم این است که نیستند.و گویا از ابتدا نبوده اند.مثل نسیم ناپایداری که لحظاتی توی زندگی آدم وزیده اند و سوراخ های بزرگی در وجود آدم نهاده اند و رفته اند....

.رولر.نه زنده و نه مرده

رولر یکی از هم اتاقی هایم است.یک مجسمه ی خشک شده ی گاهی متعفن،که فقط سه عضو از بدنش کار میکند.معده و انگشت های شست دست چپ و راستش روی گوشی.خنده هایش،غم هایش،هیجاناتش و کل زندگی اش از همان مستطیلی که  دستش است شکل میگیرد و ادامه میابد.باور کنید نمیتوانم ببینمش و احساس مرگ و یاس نکنم.حقیقتا رولر غم انگیز ترین زندگی این دور و اطراف  را دارد.حداقل به نظر من.

...

خوبی دنیای تکنولوژی این است که بیشتر وقت ها سر آدم ها توی خشتک خودشان است. مگر اینکه توی همان مجازی سرشان توی خشتک شما باشد وگرنه کار زیادی با حالت رئال شما ندارند.بنابراین یک شب که چرخ فلک در حین چرخش هایش روی حس و حالم مدفوع کرده بود،گریه کردم.بله گریه کردم و آب دماغم را هرجا که دوست داشتم مالیدم و کسی نفهمید.رولر داشت به چیزی میخندید.از همان خنده های عصبی اش که  تک تک سلول های اعصابم را میخراشد.

غم هایی که قلبمه میشوند پشت فرمان

راننده های تاکسی را باید جدی گرفت.حقیقتا دل پری دارند.راننده های کرج دیگر حرفی ندارند.اما اینجا نه.راننده ای که دیروز مسافرش بودم،کل مسیر شهرداری تا عدالت فلان را ،سرش را کوبید به فرمان و درحین فحش دادن و کثیف کردن خونش،گفت که من فاسدم،تو فاسدی،آنها فاسدند،همه فاسدیم.میگفت دلیل اینکه پابرجا مانده ایم ا ین است که استادیم توی گسترش فساد.که همه مان کثافتیم.که همه شان کثافتند.ادعاکرد که کل جامعه و زندگی درآن را بایک حرکت میتوان نشان داد و آنگاه انگشت وسطش را با صلابت بالا گرفت.

برگ ریزان در کلاس جاسم خان

جرئت زیادی میخواهد که رک و راست مدفوع کنی به تفکرات شبه آتئیستی و ادعای های فلسفی من درآوردی و پوچ و آروغ های نوین روشن فکری.آن هم در بین جمعی که گنده گویی(ی.و نه ز) هایش جیب خر را پاره میکند.اول طوری خودش را نشان داد که بفهمیم آتئیست است.دلیل اورد.مدرک اورد.همان یک مثقال منطق ها به کار افتاد و یک عده هم تحسینش کردند.بعد کم کم فهماند که ضد آتئیسم است.باز هم دلیل آورد.بازهم مدرک آورد.باز هم منطق ها به کار افتادند.و باز هم تحسینش کردند.بعد کم کم برگ هایم شروع به ریختن کرد.گفت من اینم و بعد گفت نیستم.او هرچیزی که بود ضدش هم بود.هم بود و هم نبود.برگ هایم ریخته بود.او همه چیز بود...

ارواح جاودان

گرکان چیز زیادی کم ندارد.گاهی حتی خیابان های دلگیری مثل بهشتی اش هم به آدم میچسبد.آن هم آدم خود شیفته ای مثل من که با خودش زیاد حال میکند.اگر خوب باشم خاکستری ترین خیابانهایش هم زیبا هستند و اگر بد باشم  هرجای دنیا به شکل یک توده ی خاکستری است.اما خیابان های گرگان ارواحی دارند که از همین حالا حسشان میکنم.ارواح نوینی که مسئول ثبت خاطراتند.ارواح دقیقی که درجای جای خیابان ها زندگی میکنند و جایشان ثابت است.لابه لای سنگفرش ها.درخت ها.جوب ها.کارشان ثبت تمام حالی است که در لحظه داری.به طوری که اگر هزار بار دیگر از آن محل رد شوی فقط قادری یاد یک چیز بیفتی.یک خاطره.یک حس.یک فناشده.یک تمام شده.بنابراین حواست باید جمع باشد که الکی خاطره رقم نزنی.چون کار ارواح رد خور ندارد....


+عزیزان جانم.گرامیان.حقیقتا که دلم برایتان تنگ شده.بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید.باز هم خواهم نوشت...


[ دوشنبه 13 آذر 1396 ] [ 12:07 ] [ شبـــــ نویس ]

باز هم خواهم نوشت...


[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 03:36 ] [ شبـــــ نویس ]

   1      2      3      4      5      ...      19   >>



      قالب ساز آنلاین